۱۴۰۰ دی ۱۹, یکشنبه

سرگذشت راستین شاه درانی و دروغ زدایی از ان

درباره احمدشاه ابدالی در این صد سال واپسین ان اندازه دروغ پردازی شده که هیچ به سرگذشت او نمی ماند ما کوشیده ایم که گزیده ای از سرگذشت او را از روی نوشته های زمان او بویژه نوشتهٔ دربار او که خود از نگاه احمد شاه میگذشته در اینجا بیاوریم و ناراستی ها را راست روشن گردانیم

محمدغنی خان ابدالی مامای احمد خان ابدالی در آغاز کار نادر پیش از رفتنش به اصفهان بدو پیوسته بود . نادربرادر زنش محمد غنی خان ابدالی را بسیار گرامی میداشت و خواهرش را بزنی گرفت و محمد غنی نیز خسر خویش را گرامی می داشت احمد ابدالی پسر دیگر خواهر محمد غنی ابدالی برادر زن نادرشاه افشار است نادرشاه افشار خویشان محمد غنی را بسیار گرامی میداشت و گرامی ترینشان احمدخان ابدالی نوجوان پیوسته از نزدیکان نادر بود-

هنگامی که نادر در خراسان بود بسیاری از پشتونها به او پیوستند ودر گرفتن هرات و شکست اشرف و بیرون راندن عثمانی بسیار به او یاری رساندند - پشتونها بویژه در بیرون راندن عثمانی بسیار جانبازی کردند هنگامی که عثمانیها برای شکست نادربزرگترین سردار خویش توپال عثمان( به عثمان لنگ نامورست ) را با سپاهی بس گران به یاری احمد پاشا فرستادند و کار بر نادر سخت شد این افغانان بودند که جانانه با عثمانی جنگیدند و شکست بر سپاه عثمانی در انداختند و بخش خاوری ایران را که از واپسین سالهای صفوی در دست عثمانی بود آزاد کردند نویسنده عالم آرای نادری در باره بیرون راندن عثمانیان از خاک میهن نوشته است

« غازیان قزلباشیه و افاغنه به مودای ایه شریفه کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة شکست فاحش برومیه دادند
- عالم ارای نادری»



-هنگام کشته شدن نادر ، احمدخان در کلات فرمانده روزبان گارد ویژه نادر برای پاسداری روز بود
دوستداران نادر و سپاه او ، کشته شدن نادر را در سپیده شنیدند و به جنگ با کشندگان نادر پرداختند
نادرشاه افشار پیش از کشته شدن دستور داده بود که بخشی از گنجینه را که در نادراباد قندهار بود بیاورند و تقی خان شیرازی را هم فرستاد تا به یاری ناصرخان بدان کار پردازد و بخشی از گنجینه را بیاورند و نور محمد خان غلیزایی میر افغان را هم به قندهار فرستاده بود تا سپاه گیری کند و نادر در همان گاه کشته شد
هنگام کشته شدن نادر درباریان و قزلباشها و سپاهیانی که در کلات بودند دو دسته شدند یکی مزدور برادرزاده نادر که کشنده نادر بود و دیگر سپاه دوستداران نادر ، این دوستداران همراه با احمد خان ابدالی به جنگ با کشندگان نادر پرداختند درباریان کاراگاه که از دوستداران نادر بودند احمدخان را از جنگ بیهوده بازداشتند و بدو گفتند که گنجینه کلات را که بیشینه گنجینه میهن بود بدست کشندگان نادر تاراج شده آنچه مانده در نادراباد قندهار است و فرماندهان کشمیر و ملتان و سند و پنجاب وکابل و مکران نیز باج خود را همین روزها در قندهار میپردازند همچنین نادر ۱۲ هزار سپاهی را بهمراه محمدتقی خان شیرازی فرستاده و همان روزها در قندهارند باید به قندهار رفت و همینک برادرزاده نادر که کشنده نادر است با سپاهی گران از هرات به کلات خواهد امد بهتر است بجای بیهوده جنگ کردن به قندهار رویم و گنجخانه میهن را پاس بداریم و انجا دور از جنگ ببنیم چه باید کرد پس درباریان و قزلباشان با احمديان با هم به قندهار رفتند وچون رسیدند همان روز در قندهار جا گرفتند
در قندهار نگهبانان گنجخانه که میترسیدند گنجینه میهن به تاراج رود هنگامی که درباریان را با احمد خان دیدند خشنود شدند و گنجخانه را به احمد خان سپردند وزیر نادر و بسیاری از درباریان همراه احمد خان ابدالی بودند و احمدخان ابدالی جوانی راد ودوست داشتنی و درستکار و دلیر ودوست داشته نادر بود از انجا که امیدی به خویشان نادر نبود و درباریان و قزلباشان احمد خان جوان ۲۳ - ۲۴ ساله را دوست داشتند اورا به جانشینی نادر و شاهنشاهی ایران برگزیدند
ناگفته نماند که ۱۲ هزار سپاهی قزلباش که همراه تقی خان شیرازی و دیگران بودند نیز گرد آمده و به همراه درباریان ودیگر قزلباشان از کلات آمده به احمد خان پیوستند وپشت احمد خان به آنان گرم شد

گزینش احمدخان بسیار جوان بدست درباریان و قزلباشان به شاهنشاهی ایران رشک و خشم سران پشتو را بر انگیخت
و انان سپاهی به فرماندهی مقصود خان ترینی و کرم خان بریجی گرد آوردند که با احمد خان تازه شاه شده بجنگند -
تاریخ احمدشاهی گوید

 «میان دادخان اسحاق‌زیی و جمعی دیگر از حسد‌پیشه‌گان شراندیش درانی که صالح احوال خویش در فتنه‌‌جنبانی می‌دیدند و ابتدای دولت خداداد را از بی‌بصری، وقعی نگذاشته و تجلی انوار خورشید‌اقبال خسرو بی‌همال شبپروار ندیدند… با ترینی و بریجی متفق گردیده…»

«و اکثر رؤسای ایلات درانی را به فریب و تطمع مال با خود متفق ساخته، گردن فتنه‌گری و خودسری افراخته به اراده‌ فساد به هیأت اجتماعی به شهر می‌آیند».

«هرچند همه‌گی و تمامی رؤسای نامی و سپاه ایل جلیل درانی به خودکامی در این معامله با مخالفین دولت ابد‌قرین شریک و رفیق بوده‌اند و معدودی از هواخواهان یک رنگ و فدویان بی‌مکر و نیرنگ مثل شاه‌ولی خان درانی بامیزیی، کشیک‌چی باشی و عبدالله خان فوفلزی، دیوان بیگی و حاجی نواب خان الیکوزیی، صاحب جمع صندوق‌خانه‌ سرکار خاصه‌ شریفه و شاه‌پسند خان، میرآخورباشی و برخوردارخان اچکزیی، قاپوچی باشی و محبت خان ضبط‌‌‌‌بیگی و جعفرخان فوفلزایی قللر آغاسی و بعضی دیگر از بنده‌گان وفاکیش و جان‌بازان صداقت و ارادت‌اندیش… در خدمتکاری حاضر بودند»


احمد شاه محبت خان و مانو خان افغان را با سپاهی از پشتون برای سرکوب انها فرستاد - مگو که شاه جوان سپاه دشمن را ساز و برگ و زر و سیم داده چرا که این سپاه از قندهار ونزد احمدشاه بیرون شده ورفت و به دشمن پیوست و همگی با هم رو به جنگ احمد شاه و قزلباشان برداشتند


از انجا که بخت با احمدشاه یار بود این زمان نواب خان افغان که خود از نخستین دشمنان احمد شاه ابدالی بود از سپاه دشمن جداشد و به احمد خان پیوست و این راز را اشکار کرد که نه تنها سپاه فرستاده به دشمن پیوسته که نور محمد خان غلزایی و میانداد خان اسحاق زایی و عبدالرحمن خان بارکزایی که ازهمراهان و نزدیکان احمد شاه بودند نیز از فرماندهان سپاه دشمنند و با انان پیوند دارند و تنها برای این در دربار مانده اند که به هنگام رسیدن سپاه دشمن دروازه های قندهار را بگشایند و احمد شاه را کشته و گنجینه را تاراج کنند
احمدشاه ازاین رویدادها اندوهگین شد و همین مایه ان شد که خاندان ابدالی کسی را چون قزلباشان در دوستی خود باور نداشته باشند نادر از هند دهها پیل جنگی اورده بود و چندین پیل جنگی درنادرآباد قندهار به همراه گنجینه به احمدشاه رسید احمدشاه ان سه را بسزای بدکاری زیر پای آن ییلان افکند پیلان از ان سه ، دو تن را کشتند و از انجا که خدا شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد یکی از پیلان خرطومش را گرد عبدالرحمن خان بارکزایی پیچاند و او را از گود برداشته همچون پیشکشی به پای احمد خان انداخت این کرده به همراه پابوسی و خواهش عبدالرحمن خان مایه ان شد که احمد خان او را ببخشد.

سپاه پشتونها به چهار فرسنگی قندهار رسیده بود
باری کشتن سران پشتو سپاه دشمن را بیشتر برانگیخت و به این دستاویز آتششان گرمتر و تیزتر شده بیشتر شور گرفتند و جنگی را که از رشک انگیخته بودند به خونخواهی و کین کشتگان ستاندن و واجب دینی وا نمودند

احمدشاه عبدالحمید درانی را به جنگ انان فرستاد او برفت و چون سپاه انبوه آتش تیزشان دید جنگ نکرده بگریخت و به قندهار برگشت احمدشاه که سستی یاران پشتو و نزدیکان خود را دید و از پشت کردن انها می ترسید پشتوانی را که نزدش بودند سوگند داد که پشتبانی کنند و از پشت خنجر نزنند انگاه سپاه قزلباشان را پیش فرستاد و خود نیز با پشتوان پشتیبانش به دنیال انان راهی شد. به نیمه راه هنوز به اوردگاه نرسیده بود که پیشتاز سپاهش سپاه دشمن را شکست سختی داد و فرماندهان دشمن را گرفتار کرده به نزد احمد شاه اوردند -


اینست گزارش تاریخ احمد شاهی و تاریخ های همزمان با احمدشاه و تیمورشاه -

- احمدشاه به پاس یاری ومردانگی و دلیری قزلباشان که او را به شاهی برداشته و پیروزی را سویش ارمغان اورده بودند بسیاری از سرانشان را درانی خواند و در گروه درانی و بستگان خویش در اورد مانند خاندان زعفرانلوی درانی و بیات درانی - 

همچنین از ان سو سپاهیانی که نزد برادر زادهای نادر بودند چون درگیری افشاریان را دیدند و اگاه شدند که احمد شاه درانی را به شاهنشاهی ایران برگزیده اند بیش از پانزده هزارتن همگی به سوی قندهار رو نهادند و به دربار والاجاه شاه کیانی کلاه پیوستند


چند چیز دانستنی
۱- احمدشاه خود را جانشین نادر و شاهنشاه ایران میخواند آنگونه که کتاب تاریخ احمد شاهی نوشته دربار یش خود گفته او را درباریان اصفهان و کلات و قزلباشان دوستدار نادر در همان روزهای اغازین که از کلات به قندهار رفتند به شاهی برگزیدند و هر داستان دیگر دروغ است

۲- احمد شاه بر بخش بزرگ از شهرهای گشوده شده بدست نادر فرمان یافت درباریان به دستور احمد شاه به سران استانها نامه نوشته و انها را اگاهی دادند که او جانشین نادر و شاهنشاه ایران است
۳- احمدشاه که به شاهنشاهی ایران برگزیده شده بود اهنگ ان داشت که همه ایران را یکپارچه زیر یک درفش گرد اورد -او خود در فرمانی نوشته است
تسخیر مملکت خراسان الی اقصای ممالک ایران پیشنهاد عزیمت گردید».
فرمان احمدشاه درانی تاریخ ۱۶ شوال ۱۱۶۷ ه.ق مطابق ۱۷۵۳م،


۴- احمدشاه و پسرش یگانه کسانی هستند که در پنجاه سال و اندی شاهنشاه ایران خوانده شدند
۵- نخستین کسی که بیرون از خانواده درانی خود را شاهنشاه ایران خواند فتحعلیشاه قاجار انهم چند سال پس از مرگ اقا محمدخان قاجار و سرکوب همگنان بود


۶- زمان شاه نوه احمدشاه و پسر تیمورشاه برای فتحعلی شاه نامه نوشته و فتحعلی شاه و خود را هر دو وارث ملک ایران خوانده


۷- در تاریخ احمدشاهی که در دربار احمدشاه و بدست نویسنده او و به فرمان و اگاهی احمدشاه نوشته شده یکبار هم نام اافغانستان نیامده است و همه جا نام او شاهنشاه ایران است
۸- درتاریخ احمدشاهی و تاریخهای همزمانش هیچ چیزی درباره لویی جرگه نیامده و کسانی که احمدشاه را به شاهی برگزیدند درباریان نادرو قزلباشها بودند و این با خشم پشتونها روبرو شد - داستان لویی جرگه هنگام جنگ جهانی نخست صد و پنجاه سال پس از احمدشاه برای بار نخست بدست محمود طرزی ساخته و پرداخته شد. همچنین تا ان زمان افغانستان تنها نام بخشی از کوه سلیمان بود و نام رسمی کشور انگونه که در نوشته های دربار کابل و سراج التواریخ و نوشته ها و رسانه های ان زمان امده ایران شرقی و پارس شرقی بوده افغانستان خواندن کشور و داستان لویی جرگه و تاج گندم را محمود طرزی رواج داد محمود طرزی در عثمانی چشم گشود و انجا بزرگ شد وبا سه پاشای نامدار پانترک عثمانی درپیوند بود که میکوشیدند تهران و کابل را زیر فرمان عثمانی ببرند


دربار امیر عبدالرحمن و پسر و نوه اش نیز نام میهن را فارس شرقی گفته اند و ان در نوشته دربار انها سراج التواریخ امده
سراج التواریخ همراه با امیر عبدالرحمن خان و امیر حبیب الله و امیر امان الله نوشته شد و هنگام نوشتنش ان امیران با گروهی از دانشوران نوشته ها را از نگاه میگذراندند و با پذیرش آنان در کتاب نوشته و چاپ میشد
هرات از بلاد پارس شرقی و جانب شمال غربی ان و بعضی از ان متصل به صحرای خوارزم است
سراج التواریخ، جلد ۱ ص ۷ در ذکر بلاد فارس شرقی
«...آن [افغانستان امروزی ] را فارس شرقی گفتندی و اهالی فرنگستان خصوصاً انگریزان که در علم جیاگرفی یعنی جغرافیا مهارت تمام دارند در نقشه آنجا را «ایسترن پرشیا» می نگارند- یعنی فارس شرقی چه ایسترن در لغت به معنی مشرقی است و پرشیه به معنی فارس است...»
سلطان محمد خان درانی ابن موسی خان درانی، تاریخ سلطانی، بمبی، 1298 ه. ق
۹- احمدشاه بسیار به نادر نزدیک بود و مایه نزدیکی او دایی او برادر زن نادر محمدغنی خان ابدالی بود محمد غنیخان ابدالی در اغاز کار و پیش از جنگ سمنان و اصفهان به نادر پیوسته بود و انچنان به نادر نزدیک بود و او را گرامی می داشت که در بغداد به قزلباشهای شیعه گفت به پاس او ابوحنیفه را پاس بدارند و چیزی نگویند که مایه رنجش شود در خراسان نیز سران پشتو را گفت که اورا بزرگ دارند و یکی از سرداران نزدیک نادر که سرباز زد و گفت میان کشتن و بزرگ داشتن او کشته شدن را میپسندم نادر او را کشت
۱۰- قندهار به زمان احمدشاه و کابل بزمان تیمورشاه دربار ایران بشمار میرفت و شاعران و نویسندگان بزرگ زمان دربار درانیان را دربار ایران میشمردند نام گروهی از سخنوران دربار درانی
میرزا محمد کاظم قاجار
الله وردی حیرت شاملو
شهاب ترشیزی
عشرت لاری
تقی شیرازی
جامی شیرازی
همای شیرازی
فروغی اصفهانی
حیات قاجار
میرعلی وصفی
جعفر راهب اصفهانی
زکی خان میرزا پسر محمد مهدی استرابادی، صاحب تاریخ جهانگشای نادری ودره نادره
فروغی اصفهانی نیای محمد علی فروغی نخست وزیر نامدار ایران زمان پهلوی است
همای شیرازی نیز نیای جلال الدین همایی ست سروده نامدارش اینست
یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل
به کلافی بفروشند و خریداری نیست
۱۱-برای احمد شاه درانی سه رزمنامه به شیوه شاهنامه و یک کتاب تاریخ زیر نظر خویش نوشته اند درتاریخ احمدشاهی و سه رزمنامه شاه احمد درانی را پادشاه ایران و جانشین نادر دانسته اند -
شاه احمد درانی شهنامه نادری یکی از این سه رزم نامه را برای گرامیداشت نادر سفارش داده
«شهنامه نادری » را نظام الدین سیالکوتی به فرمان احمد شاه درانی در بزرگداشت نادر سرود
همچنین از عشرت سیالکوتی نیز خواست تا رزمنامه احمدی را نیز بسراید و شاهنامه احمدی میوه این فرمان است
« فتحنامه » از شاعری به نام شیخ حسام الله بود که در ان نیز احمدشاه را شاه ایران خوانده است

"تاریخِ احمدشاهی"نوشته ی محمود حسینی جامی شیرازی، نویسنده و تاریخنگار ویژه احمد شاه است که نوشته اش را احمد شاه مهر راستی مینهاد

۱۲- احمدشاه درانی خود را وارث تخت کیان (شاهنشاه ایران ) میدانست و این سخن را بر سیم و زرش زد
مژده که شد پادشاه میرِ جهان پهلوان
احمد گیتی ستان وارث تخت کیان
نقش سکه احمدشاه


۱۳-نمونه ای از سروده های ان زمان درباره درانیان
جهاندار احمد شه سرفراز
که درهای دل هاست بر وی فراز
خداوند دولت بر ایرانیان
در درج اقبال درانیان
میرزا جعفر راهب اصفهانی ـ ( ۱۱۶۶ ه )
ملک ایران گشت ویران چون دل آشفتگان
ای دریغا تاجدار خسرو ایران کجاست؟
شهاب ترشیزی سوگ تیمورشاه درانی
دمی که شاه شهامت مدار احمدشاه
به استواری همت بنای شهر نهاد
جمال ملک خراسان شد این تازه بنا
ز حادثات زمانش خدا نگهدارد
عبدالله خان پوپلزایی در نوساخت شهر قندهار
خدیو خراسان دارا سپاه
گل باغ اقبال تیمورشاه
ولی خان اشرف الوزرا
۱۴- احمد شاه دلبسته کتاب دره نادره وشیوه نوشتنش بود و نام درانی نیز ازهمین کتاب دره نادره گرفته است .از درباریان احمدشاه پسر وزیر نامدار نادر میرزا مهدی استرابادی نویسنده دره نادره است
۱۵ - هزاران قزلباش با خانواده هایشان از آذربایجان و لرستان و کردستان وبختیاری و مازندران و فارس و همدان از بیات و شاملو و چشمگزم و ملکشاهی و قاجار و افشار و شاهسون و بختیاری و کهکیلویه به احمدشاه و پسرش پیوستند و در قندهار و کابل و بلخ ماندگار شدند وهمینک نیز درافغانستان به سر می برند و شناخته شده هستند احمد شاه بسیاریشان را همراه با ابدالی ها به نام درانی سرفراز گردانید و به خویشان و خاندان او پیوستند - همچنان که هزاران پشتو با خانواده هایشان در ایران ماندند وبه بختیاریان و قشقایان و لکها و فیلیها و آذربایجانیان و مازندرانیان ودیگر ایرانیان پیوستند کریمخان نیزبه پاس مردانگی آزاد خان او و خاندانش و بسیاری دیگر از خانواده های بزرگ پشتو را به خاندان خود و دیگر زندیان پیونداند فرزندان آزادخان با خاندان کریمخان خویشاوند شدند وچند بار در زمان اقامحمدخان و فتحعلی شاه اصفهان را برای زندیان گرفتند از ان پس نام انها با نام زندیان یکی شدبا رسیدن آگاهی برگزیدن احمد خان ابدالی به شاهی به قزلباشان و فرماندهان گوشه و کنار ایران چند هزار از قزلباشها و سپاهیان دیگر نادر نیز به دربار قندهار پیوستند
۱۶-کسی که گفته اند تاجی گیاه بر سر احمد خان نهاده مرد شوریده سر وهوشی برهنه تن و پا از لاهور به نام صابر لاهوری بود که سپاهیان نادر در لاهور او را دیوانه و آشفته سخن دیدند برای سرگرمی از لاهور به کلات اورند و او دیوانه وار و برهنه میگشت و سخنان آشفته میگفت
احمد خان خود بارها برای درباریان و نویسندگان گفته بود که پیش از شاهی یکروز بدیدارنادر میرفته وصابر لاهوری که پیوسته در راه برهنه و اشفته می گشته او را شاه خوانده بود و چون احمد خان میگوید من که شاه نیستم شاه تاج دارد ان مرد اشفته هوش گیاهی را بر سر احمدخان ن مینهد و میگوید این هم تاج - و برای همین احمدشاه هنگام شاهی به او باورمند شده بود او شوریده سر وناهوشیار و اشفته سخن بوده و هنگام شاهی احمدشاه هم لخت و لوت میگشت و همانگونه نزد احمد شاه میرفت داستان او از زبان خود احمدشاه در کتاب تاریخش امده -
محمود طرزی هنگام جنگ جهانی نخست در نوشته هاش نام او را از صابر لاهوری به صابر کابلی دگر گون کرد و داستان لویی جرگه را ساخت و این داستان پر اوازه گروه گرایان پشتونی شد
۱۷--در کتاب تاریخ احمدشاهی نه یکبار نام افغانستان و نه نه یکبار نام لویی جرگه و گندم امده و نام ان شوریده نیز صابر لاهوریست و او هیچ پیوندی با کابل ندارد

۱۸- هنگام ی که نادر کشته شد و احمد خان به سوی قندهار رفت بیشینه پشتوهای قندهاری در مازندران و اذربایجان بودند خانواده احمد خان نیز در مشهد بودد احمد خان برای بردن نایستاد وخانواده اش سه سال دیگر تا سال ۱۱۶۳ در طوس مشهد ماندند برای همین فرزند نخستینش تیمور شاه کودکی خویش را تا نوجوانی در مشهد طوس به دانش اندوزی گذراند - تیمورشاه ایران دوست سخنور و دانشمند و نرم خوی و دگر پذیر بوددربار را از قندهار به کابل برد و زمستان را در پیشاور به سر می برد

برای اگاهی از پیشامدهای تاریخی باید از نوشته های داستان پردازی شده این زمانی پرهیز کرد دراینباره بهتراست تاریخ احمد شاهی نوشته حسینی جامی نویسنده ویژه احمد شاه و دیگر نوشته های ان زمان را پیش رو داشت
-
درباره چهره احمدشاه نیز این تنها چهره نگارگری شده زمان اوست







۱۴۰۰ دی ۱۷, جمعه

ما از خراسان زادگاه مهر تابانیم

ما مردمان پهله ایم و پهلوانانیم ما آریانِ پارسی زادِ خراسانیم ما پارسا آزادگان کشور جانیم ما پاسبان و دین و دانش را نگهبانیم ازهیرمند و نیمروز و جوزجانانیم از فاریاب و اندرآبیم و ز پروانیم ما از خراسان زادگاه مهر تابانیم همچون فریدون فرخ و چون جم درخشانیم ما زاده توس و تخارستان و بغلانیم ما از تبار رستم و از پور دستانیم ما گوهر جانیم و از خاک بدخشانیم از قندهار و نیمروز و از سمنگانیم ما از تبار نیک بختان سجستانیم پامیریانیم از وخان وخش روشانیم

ما شیر مردان سرافراز بلوچانیم

ما از پشاگر مردمان نیک لمغانیم

ما دیو آخشیجان مرز آشتیخانیم ما کورشی زادیم و شاهنشاه انشانیم همچون درفش کاویانی پاک و رخشانیم تابنده مهر آسمان شهر ایرانیم ما از بلورستان ز پرسانیم واشکانیم ما خسرو خوارزم و کوشان شاه کوشانیم ماچون فرات و دجله و امو خروشانیم ما اذر آپادانیان ِ پهل ارانیم هم نیزک ترخان و هم شیران ختلانیم در مرو ماهوییم و در مرغاب گیلانیم افشین و کابل شاه و اخشید و برازانیم نیدون کش زوبین رخج و چول گرگانیم ما از سکانی مردم انسوی رودانیم از غورک و سهراب و از چابک تکینانیم ما دیلم اسپاران و کرمانجان وگورانیم از پرهه مکران و از کهنوج و کرمانیم ما ایرجی آزادگان ، نیکان نیاکانیم ایرانگان َ شهرگان َ پارسیگانیم فارابیان و چاچیان پارسیخانیم اغریرثان پاک دل خوبان تورانیم


با دشمن نادان بگو ما پاکزادانیم 

سلمان منا اهل بیت و ما ز سلمانیم 

خور چو مرد پارسی بر سر نهد تاج کیان


خور چو مرد پارسی بر سر نهد تاج کیان
بر نشیند همچو کیخسرو به تخت آسمان
اردشیر اید رم کردان چو از آتشکده
فرهی چون بره ی بوری به دنبالش دوان
دیلم اسپاران پره بسته همه زوبین بدست
بر تن کوچ و بلوچان آهنین برگستوان
همچو زرمهر هزار افتان خردمندی وزیر
بر سر کت بر نشسته دادگر نوشیروان
سور اگر کامت روا باشد بیوگانی خوشست
ایرج از آزادگان و دختش از هاماوران
دادگر شاهی همایون چون انوشروان به تخت
درکنار تخت خسرو یار دانا بختگان 
فر یزدانی فروتابیده بر ایران زمین
هم ز فر ایزدی دارد همه میهن نشان
ای برادر از چه میجنگی نه با هم دشمنیم
زاده یک خانه ایم و جوجه یک آشیان
چشمها سوی خراسانست و خورشیدی نتافت
کو اشو زرتشت تا آید ز بلخ بامیان
نی یکی پوینده با یاران براه دوستی
نی یکی پاینده ی پیمان چو یار مهربان
همچو زخم از خون پریم و جای بانگ و ناله نیست 
بر جگر دندان بخاید مرد از درد گران 
آسیا بر خون ما گردانده دست اهرمن
 بارگی بر کشته ما رانده مشتی خرچران 
بر فراز خاک خون پاک ایرج ریختند
 رود کیکاوس را کشتند زیر اسمان
 تهمتن افتاده در چاه شغال نابکار 
کشته شد اغریرث از دست پر اسیو زمان
رستم ان پشت و دل ایرانیان پشتش شکست
در سپاه دشمنان کشته است فرزند جوان
 رستم آنجا رود رود و رود او  در خاک و خون
 در سمنگان مادرش تهمینه موی از سر کنان 
ما همه آزادگان از دل بر آورده خروش
 داغدار ان دلیران ان یلان باستان
 گوشه هر سینه از ما اتشی از پیشداد
 میبرد پور از پدر چندان که میگردد جهان
 مویه گر با یاد ان نیکان  پشیو و شیونیم 
سوگواریم از زمان باستان تا جاودان 
تازه گردد داغشان تا یاد شان نو میشود 
خون ان پاکان چکد از گرده ما همچنان
 سوگ سهراب و سیاوش داغ ایرج تازه کرد
 داغ دل چون تازه گردد خون دل گردد روان
 رستم آن پشت و پناه شهر ایران کشته شد 
ما همه در چنگ دیوان و به بند هفت خوان 
خاک ایران پی سپر شد از پی افراسیاب
 تخمتن در هفت خوان و دیو در مازندران
 زندگی سوگ سیاوش گشت و پور زال نیست
 تهمتن کو تا بپوشد بر تنش ببر بیان 
ماردوشان بیش و مردم خوارتر از اژدهاگ 
نیست آسنگر برافرازد درفش کاویان
 نی فریدونی که گرز گاو سر گیرد به دوش 
نی دگر رخشی ز کابل نی یلی از سیستان
 پارسی آزادگان در چنگ دیوان   مانده اند
 آریان  آوارگان گردیده زی ایوارگان 
اسب گرگانی بکام دیگران گردیده نام
تازیان پهله پرورده نژند ماکیان
صدهزاران ایرج و سهراب از ما کشته شد
نیست فرزانی چو فردوسی که گوید داستان
سال اینک یکهزار از گفتن شهنامه رفت
رستمی گر نیست باری اردشیر بابکان
کار ایران راست گردان رخش مفت چنگ تست
امد از کابل به رستم گفت مرد اسپبان
ای اشو زرتشت ما را اتشی در دل فرست
یا بسوزد دوده را یا دوده سازد دودمان
میهن ازادگان ویران و وارون ای دریغ
پاک ایران َ شهریان اینک شده بی خانمان 
در بدخشان خون چکد از دیدگان مانند لعل
سینه تفتان گدازان است از آتش فشان
پارسی ازادگان خوارند در خوارزم و بلخ 
رخت بسته پهلوی از شهر آذرپادگان
نی بخوارزم است خوارزمی و نی سغدی بسغد
کرد کرمانجان گرفتارند در سنجار و وان
نی به بارز نی به تفتان خانه از بهر بلوچ
نی دگر هم میهمنان را مرد پشتین پشتبان
پس چه شد ان دیلم اسپاران پیل اوژن که بود
پس چه شد ان تالشان اسپهبدان لنکران
نی برازنده به غرج است و نه شاری در پشین
نی دگر شاخی به اشکاشم نه شیر بامیان
نی به فرغانه دگر اخشید و نی گیلان به مرو
نی دگر ترخان بسغد و نی بگرگان فرخان
نی  دگر افشین به اشروسن نه نیرونی به کش
نی دگر ماهویه را بینی به مروشاهگان
نی دگر باشد فریبرز دلاور پیشرو

نی دگر گرشاسب گیسوور نه سام گرزبان 
کو دگر آرش که از رویان گشاید دستبرد
تیر را زی کاشغر راند نشاند بر نشان
گرجیان را خانه گاه امد به تفلیس اران
ارمنان را پایتخت آمد به شهر ایروان
شهر دربند است و خاکش توتیای دیده هاست
کوه و دریا را بهم پیوسته دیوار زمان
بچه ی مسگر کجا شد تا در اید از زرنگ
پیش راند در میان رودان سپاه بیکران
کو رم کردان گیلویه کجا شد کاریان
یا چه شد جستان وهسودان و طرم طالقان
نی دگر ماکان کاکی نی دگر دشمن زیار
نی دگر شروانشهان و نی دگر شه اخستان
تیره از ما فرهی و فر و بخت و روزگار
هریکی یکسو خری دارد کشیده زیر ران
کو جوانمردی چو کاوه تا برافرازد درفش
گویی ایرانشهریان را نیست مردی کاردان
مان ایران میرسد آنرا که پور ایرجست
بندگان را نیست هرگز ارج و ارز بستگان
اینچنین بدبختی ای شاها چرا آمد پدید
این سیه روزی ز دست مشتی خام قلتبان
ان یکی گوید که من از تخم خر گشتم پدید
این یکی گوید مرا باشد نژاد از مادیان
پای کوبد بر زمین گر خوانی او را پهلوی
بگسلد زنجیر اگر گویی که هستی پهلوان
بهر کام دشمنان خوارند همچون روسپی
پیش پای دوستان خارند خار جانستان
دشمنان را سود میبخشند چون بوی بهار
دوستان را در زیان دارند چون باد خزان
روبه لاسند می خوابند دزدان را به زیر
چون سگ مردم گزا هارند بهر میهمان
میهمان را پاچه میگیرند اینان همچو سگ
مردمان را می کشند این ناکسان از بهر نان
با برادر بر سر کینند همچون سلم و تور
همچو گرسیوز سیه کارند همرنگ زمان
این یکی گور پدر کاود ز کین و دشمنی
ان یکی خون پدر جوید بشمشیر گمان
آن یکی گوید خرم عرعر چه شد افسار من
مادرم را با خری بودست پیوند نهان
تابه کی نامردمان بر مردمان فرمانرا
تا به کی گرگان شبان باشند و دزدان پاسبان
ما به شام تار در ماندیم و یاران رفته اند 
 بانگ سگ مانده است و اتش از گذشت کاروان
هریکی اتش بسوی گرده خود میکشد
بستگان را نیست پیوندی دگر با بستگان



۱۴۰۰ دی ۵, یکشنبه

پیاده بیاموزمت کارزار


کمان بزه را بباز و فگند
ببند کمر بر بزد تير چند
خروشيد کاي مرد رزم آزماي
هم آوردت آمد مشو باز جاي
بدو گفت خندان که نام تو چيست
تن بي سرت را که خواهد گريست
تهمتن چنين داد پاسخ که نام
چه پرسي کزين پس نبيني تو کام
مرا مادرم نام مرگ تو کرد
زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
کشاني بدو گفت بي بارگي
بکشتن دهي سر بيکبارگي
تهمتن چنين داد پاسخ بدوي
که اي بيهده مرد پرخاشجوي
پياده نديدي که جنگ آورد
سر سرکشان زير سنگ اورد
بشهر تو شير و نهنگ و پلنگ
سوار اندر آيند هر سه بجنگ
هم اکنون ترا اي   نبهره سوار
پياده بياموزمت کارزار
پياده مرا زان فرستاد طوس
که تا اسپ بستانم از اشکبوس
کشاني پياده شود همچو من
ز دو روي خندان شوند انجمن
پياده به از چون تو پانصد سوار
بدين روز و اين گردش کارزار
کشاني بدو گفت با تو سليح
نبينم همي جز فسوس و مزيح
بدو گفت رستم که تير و کمان
ببين تا هم اکنون سراري زمان
چو نازش باسپ گرانمايه ديد
کمان را بزه کرد و اندر کشيد
يکي تير زد بر بر اسپ اوي
که اسپ اندر آمد ز بالا بروي
بخنديد رستم بآواز و  گفت
که بنشين به پيش گرانمايه جفت
سزدگر بداري سرش درکنار
زماني برآسايي از کارزار
کمان را بزه کرد زود اشکبوس
تني لرز لرزان و رخ سندروس
برستم بر  آنگه بباريد تير
تهمتن بدو گفت برخيره خير
همي رنجه داري تن خويش را
دو بازوي و جان بدانديش را
تهمتن به بند کمر برد چنگ
گزين کرد يک چوبه تير خدنگ
يکي تير  پولاد پيکان چو آب
نهاده برو چار پر عقاب
کمان را بماليد رستم بچنگ
بشست اندر آورد تير خدنگ
ستون کرد چپ را و خم کرد  راست                                                                                                          
خروش از خم چرخ چاچي بخاست
چو سوفارش آمد بپهناي گوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بوسيد پيکان سرانگشت اوي
گذر کرد بر مهره پشت اوي
بزد بر بر و سينه اشکبوس
سپهر آن زمان دست او داد بوس
قضا گفت گير و قدر گفت ده
فلک گفت احسنت و مه گفت زه
کشاني هم اندر زمان جان بداد
تو گویی که او خود  ز مادر نزاد
نگه کرد کاموس و خاقان چين
بران برز و بالا و آن زور و کين
چو برگشت رستم هم اندر زمان
سواري فرستاد خاقان دمان
کزان نامور تير بيرون کشيد
همه تير تا پر پر از خون کشيد
میان سپه تير  بگذاشتند
سراسر همه نيزه پنداشتند
چو خاقان بدان پر و پيکان تير
نگه کرد برنا دلش گشت پير
بپيران چنين گفت کين مرد کيست
ز گردان ايران ورا نام چيست
تو گفتي که لختي فرومايه اند
ز گردنکشان کمترين پايه اند
کنون نيزه با تير ايشان يکيست
دل شير در جنگشان اندکيست
گر این تیر از ترکش رستمیست
 نه بر مرده بر زنده باید گریست



رزمنامه های احمد شاه درانی


---
 احمدشاه  ابدالی    در ۲۳ سالگی همراه  با درباریان و سپاهیان دوستدار نادر افشار   با  نام  شاهنشاه ایران  احمدشاه درانی  به جانشینی نادر و شاهنشاهی ایران  برگزیده شد برگزیدن او که جوانی کم سال بود  به شاهنشاهی  ایران خشم  و رشک  سران افغان را بر انگیخت  و به جنگ با او برخاستند  او همراه با   قزلباشان   به جنگ  سران افغان  برفت و پیروز شد



  احمدشاه ابدالی خود را  شاهنشاه ایران  و جانشین  نادرشاه افشار میدانست  برای همین  دستور داد تا رزمهای نادر را  به  رزم نامه دراورند 
«شهنامه نادری »   به خامه  نظام الدین سیالکوتی  سروده شد 


«شاهنامه احمدی » از همین  سراینده ، درباره  احمد شاه درانی از مرگ نادر تا لشکر کشی  احمد شاه بر سفر الله خان رئیس بلوچ و شکست دادن آن است.
« فتحنامه » از شاعری به نام شیخ حسام الله که در سال 1161 در باره جنگ میان احمد شاه درانی با هندوستان سروده شده
------

ما مردمان پهله ایم و پهلوانانیم


با دشمن نادان بگو ما پارسیگانیم

ما مردمان پهله ایم و پهلوانانیم 

ما زادگان  پارسی نیکان نیاکانیم 

 ازهیرمند و نیمروز  و جوزجانانیم  

از فاریاب و اندرآبیم و ز  پروانیم

ما  گوهر جانیم  و از خاک  بدخشانیم

 از قندهار و نیمروز و از سمنگانیم

ما زاده طوس و تخارستان و بغلانیم 

ما اریانیم  ایرجی زادان  ایرانیم 

ما  پارسی  آزادگان کشور جانیم 

ما از خراسان زادگاه مهر تابانیم 

ما     اذر آپادانیان  ِ    پهل ارانیم 

ما از تبار نیک بختان سجستانیم

پامیریانیم از وخان وخش رخشانیم

ما مردمان  پهشه    دهگانان  لمغانیم 

ما نیک مردان  پروچان و بلوچانیم 

ما از بلورستان ز پرسانیم واشکانیم  
ما خسرو خوارزم و کوشان شاه کوشانیم 

هم نیزک  ترخان و هم شیران ختلانیم 

در مرو ماهوییم و در مرغاب گیلانیم 

افشین و کابل شاه و اخشید و برازانیم

 نیدون کش زوبین  رخج و چول گرگانیم 
ما از سکایی مردم انسوی رودانیم 

از غورک و سهراب و از چابک تکینانیم 
ماچون فرات و دجله و امو  خروشانیم  
ما دیلم اسپاران و کرمانجان وگورانیم 

از پرهه مکران و از کهنوج و کرمانیم 

ما دیو آخشیجان مرز آشتیخانیم 

فارابیان  و چاچیان  پارسیخانیم 

اغریرثان   پاک دل  خوبان   تورانیم


ما آریانِ   پارسی زادِ خراسانیم 

تابنده مهر اسمان شهرایرانیم                                                                                                





 

آریان پارسی

چندین مخور اندوه دل چاک خراسان

ایران به جهان گر چه دل زنده دلانست از خاک خراسان به تنش جان و روان است - چندین مخور اندوه دل چاک خراسان آیاد شود بار دگر خاک خراسان پروین که...